عالم رفاقت...


درعالم رفاقت هر چه بلا بود کشیدم نمی دانم که چه کردم که حال تنهایم




درعالم رفاقت هر چه بلا بود کشیدم نمی دانم که چه کردم که حال تنهایم


**پاسكال**
*آنقدر شكست ميخورم تا راه شكست دادن را بياموزم.
*** پطر كبير***
*انسان براي پيروزي آفريده شده است، او را ميتوان نابود كرد ولي نميتوان شكست داد.
***ارنست همينگوي***
*اگر بتها را واژگون كرده باشي كاري نكردهاي، وقتي واقعاْ شهامت خواهي داشت كه خوي بتپرستي را در درون خويش از ميان برداري.
***نيچه***
*مرا دوست بدار،اندكي ولي طولاني!
***كريستوفر مارلو***
*خيال انگيز و جان پرور چو بوي گل سراپائي
نداري غير از اين عيبي كه ميداني كه زيبائي
**رهي معيري**
*شما ممكن است بتوانيد گلي را زير پا لگدمال كنيد، اما محال است بتوانيد عطر آنرا در فضا محو سازيد.
**ولتر؛ نويسنده فرانسوي**
*وقتي «قدرت عشق» بر «عشق به قدرت» غلبه كند، دنيا طعم صلح را مي چشد.
***جيمي هندريكس***
*اگر از كسي متنفري از قسمتي از خودت در او متنفري، چيزي كه از ما نيست نميتواند افكار ما را مغشوش كند.
**هرمان هسه**
*شايد چالاكترين انسان نباشم، شايد بالابلندترين يا نيرومندترين نباشم، شايد بهترين و زيرك ترين نباشم، اما قادرم كاري را بهتر از ديگران انجام دهم و اين كار هنر خود بودن است.
***لئونارد نيموي***
*هيچوقت نميتوانيد با مشت گرهكرده دست كسي را به گرمي بفشاريد.
***گاندي***
*براي تربيت اراده بهترين زمان ايام جواني است.
***فيثاغورث***
*كسيكه حفظ جان را مقدم بر آزادي بداند، لياقت آزادي را ندارد.
***بنجامين فرانكلين***
*وقتي انسان دوست واقعي دارد كه خودش هم دوست واقعي باشد.
**امرسون**
*هرگز مردي ولو بسيار نادان را نديدم كه از وي چيزي نتوانستهام بياموزم.
***گاليله***
*زيبايي ناپايدار و فضيلت جاودانه است .
***گوته***
*مراقب باشيد چيزهايي را كه دوست داريد بدستآوريد وگرنه ناچار خواهيد بود چيزهايي را كه بدست آوردهايد دوست داشتهباشيد.
***جرج برنارد شاو***
*من به هيچ وجه خدا را لمس نكردم، ولي خدايي كه قابل لمس باشد كه ديگر خدا نيست. اگر هر دعايي را هم اجابت كند، همينطور. همانجا بود كه براي نخستين بار حدس زدم كه عظمت دعا بيش از هر چيز در اين امر نهفته است كه پاسخي به آن داده نميشود و زشتي سوداگري را به اين مبادله راهي نيست. اين را هم دريافتم كه آموختن دعا، آموختن سكوت است و عشق فقط از جايي شروع ميشود كه ديگر هيچ انتظاري براي گرفتن هيچ چيز وجود نداشته باشد. «عشق» تمرين «نيايش» است و «نيايش» تمرين «سكوت».
**دژ ـ آنتوان سنت اگزوپري**
*مردها را شجاعت به جلو ميراند و زنها را حسادت.
**برنارد شاو**
*زن زشت در دنيا وجود ندارد فقط برخي از زنان هستند كه نميتوانند خود را زيبا جلوه دهند.
**برنارد شاو**
*هيچ چيز بهتر از كار كردن بجاي غصه خوردن، آدمي را به خوشبختي نزديك نميسازد.
*** موريس مترلينگ***
*يا چنان نماي كه هستي، يا چنان باش كه مينمايي.
**بايزيد بسطامي**
*شايد زندگي آن جشني نباشد که آرزويش را داشتي اما حال که به آن دعوت شده اي تا مي تواني زيبا برقص
*بدترين و خطرناكترين كلمات اينست:
«همه اين جورند».
** تولستوي**
*نميتوانيم كاري كنيم كه مرغان غم بالاي سر ما پرواز نكنند اما ميتوانيم نگذاريم كه روي سر ما آشيانه بسازند
ایمان داشته باش!
کوچکترین محبتها از
ضعیف ترین حافظه ها پاک نمی شود!!
افسانه تلخنه امیدی که بر آن خوش کنم دل |
دخترك خنده كنان گفت كه چيست
راز اين حلقه زر
راز اين حلقه كه انگشت مرا
اين چنين تنگ گرفته است به بر
راز اين حلقه كه در چهره او
اينهمه تابش و رخشندگي است
مرد حيران شد و گفت
حلقه خوشبختي است حلقه زندگي است
همه گفتند : مبارك باشد
دخترك گفت : دريغا كه مرا
باز در معني آن شك باشد
سالها رفت و شبي
زني افسرده نظر كرد بر آن حلقه زر
ديد در نقش فروزنده او
روزهايي كه به اميد وفاي شوهر
به هدر رفته هدر
زن پريشان شد و ناليد كه واي
واي اين حلقه كه در چهره او
باز هم تابش و رخشندگي است
حلقه بردگي و بندگي است
عاشقانه درك كنم
اي كاش مي توانستم
خالصانه پرتو حياط بخش وجودت را در
گوشه اي از قلب شكسته ام جاي دهم
اي كاش مي توانستم زندگي را دوباره با تو از سرگيرم
ولي افسوس...افسوس كه رهايم كردي و حتي نيم نگاهي هم
به پشت سرت نينداختي
تنها مي توانم بگويم بدرود

اين تقدير من است؟ تا روزها در جاده دلتنگي بنشينم و افسوس دوري تو را بخورم. درختان جاده
زندگيم در حال خشك شدن هستند. افسوس كه تو ديگر در كنارم نيستي افسوس كه سرنوشت
براي ما جدايي را رقم زده . افسوس كه هرچه بدوم و بدوم تو دور و دورتر ميشوي گفتي ما
بدون هم خوشبخت تريم اما.... اما خوشبختي من در با تو بودن بود افسوس كه خوشي ها تمام شد
افسوس كه باهم بودن ها تمام شد اما اگر تو بدون من خوشبختي دوري را تحمل ميکنم.

یکی را دوست می دارم ولی افسوس که او هرگز نمی داند

نگاهش می کنم شاید بخواند راز پنهانم که او را دوست می دارم
ولی افسوس و صد افسوس که هرگز نگاهم را نمی خواند

به برگ گل نوشتم من تو را من دوست می دارم
ولی افسوس که او گل را به زلف کودکی آویخت
تا او را بخنداند

شبانگاه گفتم ای مهتاب سر راهت به کوی او سلام من رسان و گو
تو را من دوست می دارم
ولی افسوس چون مهتاب روی بسترش لغزید
یکی ابر سیه آمد که روی سر بپوشاند
صبا را دیدم و گفتم صبا دستم به دامانت
بگو از من به دلدارم تو را من دوست می دارم
ولی افسوس و صد افسوس ز ابر تیره برقی جست
که قاصد را میان ره بسوزاند
کنون وا مانده از هر جا وگر با خود کنم نجوا یکی را دوست می دارم
ولی افسوس او هرگز نمی داند