شعر
افتاد.وچه پژواكي كه شنيد اهريمن.
و چه لرزي كه دويد از بن غم تا به بهشت.
من در خويش،وكلاغي لب حوض.
خاموشي،و يك زمزمه ساز.
تنه ي تاريكي،تبر نقره ي نور.
و گوارايي بي گاه خطا،بوي تباهي ها،گردش زيست.
شب دانايي. و جدا ماندم: كو سختي پيكر ها،كو بوي زمين
چينه ي بي بعد پري ها؟
اينك باد،پنجره ام رفته بي پايان.
خوني ريخت،بر سينه ي من ريگ بيابان!
چيزي گفت،و زمان ها بر كاج حياط،همواره وزيد و وزيد.
اين هم گل انديشه،آنهم بت دوست.
ني ، كه اگر بوي لجن مي آيد،آن هم غوك كه دهانش
ابديت خورده است.
ديدار دگر،آري: روزن زيباي زمان.
ترسيد ،دستم به زمين آميخت،هستي لب آيينه نشست،
خيره به من:غم ناميرا.
+ نوشته شده در سه شنبه بیستم بهمن ۱۳۸۸ ساعت ۱:۲۰ ق.ظ توسط مصطفی
|
سلام من مصطفي هستم از اين كه به وبلاگ ما سري زديد خيلي ممنون.من عشقم ماشینه ولی خیلی ها به همین خاطر به من میخندن.نمیدونم هر کس عشق یه چیزی داره.یه خورده که فکر میکنم میبینم خیلی تنهام به همین خاطر وبلاگ رو درست کردم تا یه کم از تنهاییم کم شه ولی بازم نشد.حالا شما هم با نظرات قشنگتون من رو در بهتر کردن وبلاگ یاری بدید دستتون درد نکنه.